روزی که باب هوور، یکی از بهترین خلبانان دنیا، با سوخت اشتباه همه را شوکه کرد

- نویسنده: گروه آموزشی قله
- انتشار: 13 فروردین 04
- بدون دیدگاه
“تصور کن یه خلبان معروف توی آسمون باشه، مکانیک، سوختی اشتباه توی باک هواپیماش ریخته باشه و موتورا خاموش بشن، برای ادامه اش داستان را بخون.
شروع داستان: بهار سال 1951 بود. توی پایگاه هوایی رایت-پترسون توی اوهایو، زیر آسمون آبی که چند تا ابر پفدار توش شناور بودن.
باب هوور، خلبان 29 ساله با موهای قهوهای و یه یونیفرم تمیز نیروی هوایی، آماده یه پرواز نمایشی با یه هواپیمای F-51 Mustang میشد.
باب هوور اون موقعها یه اسم شناختهشده بود—خلبان آزمایشی که توی جنگ جهانی دوم با مهارتش همه رو انگشتبهدهن کرده بود و حالا توی نمایشای هوایی، آدما رو با مانورهای عجیبش میخکوب میکرد.
اون روز قرار بود یه پرواز ساده باشه، ولی چیزی که نمیدونست این بود که یه اشتباه کوچیک توی آشیونه، داشت همهچیزو به هم میریخت.
باب هوور، خلبان 29 ساله با موهای قهوهای و یه یونیفرم تمیز نیروی هوایی، آماده یه پرواز نمایشی با یه هواپیمای F-51 Mustang میشد.
باب هوور اون موقعها یه اسم شناختهشده بود—خلبان آزمایشی که توی جنگ جهانی دوم با مهارتش همه رو انگشتبهدهن کرده بود و حالا توی نمایشای هوایی، آدما رو با مانورهای عجیبش میخکوب میکرد.
اون روز قرار بود یه پرواز ساده باشه، ولی چیزی که نمیدونست این بود که یه اشتباه کوچیک توی آشیونه، داشت همهچیزو به هم میریخت.
مکانیک شیفت صبح، یه جوون تازهکار با دستای روغنی و یه دفترچه توی جیبش، توی پر کردن باک هواپیما اشتباه کرده بود.
به جای سوخت مخصوص پیستونی F-51، که 100 اوکتان بود، بنزین جت ریخته بود—سوختی که برای موتورای جت طراحی شده بود، نه موتور پیستونی قدیمی مثل Merlin V-12 توی Mustang.
باب هواپیماشو روشن کرد، موتور غرید و همهچیز عادی به نظر میرسید.
از باند بلند شد، چرخا رو جمع کرد و رفت بالا، به سمت ابرای سفید. چند تا تماشاگر کنار باند با کلاهای کابویی دست تکون میدادن و منتظر مانورای معروفش بودن.
به جای سوخت مخصوص پیستونی F-51، که 100 اوکتان بود، بنزین جت ریخته بود—سوختی که برای موتورای جت طراحی شده بود، نه موتور پیستونی قدیمی مثل Merlin V-12 توی Mustang.
باب هواپیماشو روشن کرد، موتور غرید و همهچیز عادی به نظر میرسید.
از باند بلند شد، چرخا رو جمع کرد و رفت بالا، به سمت ابرای سفید. چند تا تماشاگر کنار باند با کلاهای کابویی دست تکون میدادن و منتظر مانورای معروفش بودن.
ولی چند دقیقه بعد، توی ارتفاع 10 هزار پایی، یه صدای عجیب از موتور بلند شد—مثل سرفههای یه مریض.
باب به عقربه ها نگاه کرد؛ فشار روغن افتاده بود و دمای موتور داشت تند میرفت بالا.
یه دفعه، موتور خاموش شد.
سکوت توی کابین، فقط با صدای باد که به بدنه میخورد، پر شد. هر خلبان دیگهای شاید وحشت میکرد—یه هواپیمای تکموتوره توی آسمون، بدون نیرو، یعنی سقوط حتمی.
ولی باب هوور فرق داشت. دستشو آروم رو اهرما گذاشت، یه نفس عمیق کشید و به خودش گفت: “خب، حالا باید فکر کنم.”
باب به عقربه ها نگاه کرد؛ فشار روغن افتاده بود و دمای موتور داشت تند میرفت بالا.
یه دفعه، موتور خاموش شد.
سکوت توی کابین، فقط با صدای باد که به بدنه میخورد، پر شد. هر خلبان دیگهای شاید وحشت میکرد—یه هواپیمای تکموتوره توی آسمون، بدون نیرو، یعنی سقوط حتمی.
ولی باب هوور فرق داشت. دستشو آروم رو اهرما گذاشت، یه نفس عمیق کشید و به خودش گفت: “خب، حالا باید فکر کنم.”
به جای اینکه رادیو رو برداره و فریاد بزنه سر مکانیک یا برج مراقبت، شروع کرد به برنامهریزی.
میدونست Mustangش حالا یه گلایدره—یه پرنده آهنی بدون بال زدن.
با مهارتش، زاویه رو تنظیم کرد، سرعتشو کنترل کرد و به سمت باند برگشت.
تماشاگرا پایین فقط یه نقطه سیاه توی آسمون میدیدن که آروم پایین میاومد.
قلبشون توی دهنشون بود، ولی باب توی کابین، با یه لبخند کوچیک، داشت محاسباتشو میکرد.
چند بار توی جنگ اینجوری هواپیما رو فرود اضطراری آورده بود—اینم یه چالش دیگه بود.
میدونست Mustangش حالا یه گلایدره—یه پرنده آهنی بدون بال زدن.
با مهارتش، زاویه رو تنظیم کرد، سرعتشو کنترل کرد و به سمت باند برگشت.
تماشاگرا پایین فقط یه نقطه سیاه توی آسمون میدیدن که آروم پایین میاومد.
قلبشون توی دهنشون بود، ولی باب توی کابین، با یه لبخند کوچیک، داشت محاسباتشو میکرد.
چند بار توی جنگ اینجوری هواپیما رو فرود اضطراری آورده بود—اینم یه چالش دیگه بود.
نزدیک زمین که رسید، چرخا رو باز کرد، بالها رو صاف نگه داشت و با یه صدای نرم، Mustang رو رو باند نشوند.
وقتی از کابین پرید بیرون، مکانیک جوون با صورت سفید مثل گچ دوید سمتش: “آقا، من… من اشتباه کردم… سوخت جت ریختم… ببخشید!”
باب بهش نگاه کرد، یه دست رو شونهش گذاشت و گفت: “اشتباه مال آدماس، پسر. دفعه بعد دقت کن.
الان فقط خوشحالم که هردومون زندهایم.” تماشاگرا که تازه فهمیده بودن چی شده، شروع کردن به دست زدن—نه فقط برای فرود، بلکه برای آرامش عجیب این مرد.
وقتی از کابین پرید بیرون، مکانیک جوون با صورت سفید مثل گچ دوید سمتش: “آقا، من… من اشتباه کردم… سوخت جت ریختم… ببخشید!”
باب بهش نگاه کرد، یه دست رو شونهش گذاشت و گفت: “اشتباه مال آدماس، پسر. دفعه بعد دقت کن.
الان فقط خوشحالم که هردومون زندهایم.” تماشاگرا که تازه فهمیده بودن چی شده، شروع کردن به دست زدن—نه فقط برای فرود، بلکه برای آرامش عجیب این مرد.
بعداً توی گزارش، معلوم شد سوخت جت باعث شده موتور بیش از حد داغ بشه و خاموش بشه.
اگه باب عصبانی شده بود یا تمرکز خودشو از دست داده بود، شاید اون روز توی اخبار مینوشتن: “خلبان معروف توی سقوط کشته شد.” ولی اون با همون آرامش همیشگیش، نه تنها جون خودشو نجات داد، بلکه به مکانیک یه درس بزرگ داد—بدون اینکه صداشو بالا ببره.
اگه باب عصبانی شده بود یا تمرکز خودشو از دست داده بود، شاید اون روز توی اخبار مینوشتن: “خلبان معروف توی سقوط کشته شد.” ولی اون با همون آرامش همیشگیش، نه تنها جون خودشو نجات داد، بلکه به مکانیک یه درس بزرگ داد—بدون اینکه صداشو بالا ببره.
توی سالای بعد، باب هوور تا 80 سالگی پرواز کرد، مانورای باورنکردنی نشون داد و به همه یاد داد که توی بدترین لحظهها، خونسردی از هر چیزی مهمتره.
باب هوور فقط یه خلبان نبود—یه معلم بود که توی آسمون درس زندگی میداد.
نکته
"باب هوور با سوخت اشتباه و نقص فنی توی آسمون گیر کرد، ولی به جای عصبانیت از مکانیک، با آرامش فرود اومد—چون میدونست انتقاد فایده نداره، با آرامش میشه کاری کرد که با انتقاد مدام نمیشه."
پ ن: تو چی؟ وقتی یکی اشتباه میکنه، داد میزنی و دعوا راه میندازی یا مثل باب، یه لبخند میزنی و راه حل پیدا میکنی؟ برام توی کامنت بنویس.
یک خبر خوب اینه که به زودی یک دوره ای در مورد پاکسازی ضمیر ناخودآگاه تهیه می شه و روی سایت قرار خواهد گرفت. این دوره به صورت داستانی هست و بهت میگم چطوری با پاکسازی ضمیر ناخودآگاه، جلوی اتفاقات ناراحت کننده و بدبیاری های زندگیت را بگیری. شاید تعجب کردی؟ اما خودت وقتی انجامش بدی متوجه میشی. پس منتظرش باش.