روزی که فهمیدم چرا هیچی عوض نمیشه!

- نویسنده: گروه آموزشی قله
- انتشار: 15 فروردین 04
- بدون دیدگاه
شروع داستان: زمستون 1397 بود. توی آپارتمان نقلیم نشسته بودم و زندگیمو مرور میکردم. 32 سالم بود و توی یه شرکت حسابداری، مثل یه ربات، اعداد رو بالا و پایین میکردم.
صبحا با صدای زنگ ساعت که انگار داشت مغزم رو سوراخ میکرد بیدار میشدم، ساعت ها توی ترافیک دیوونه کننده می موندم، و وقتی هم سر کار بودم همش به ساعت نگاه میکردم و لحظه شماری میکردم برای خونه رفتن و شب هم با یه غذای ساده و حاضری و دیدن فیلم و سریال خودمو سرگرم میکردم. و همش به خودم امید میدادم که که “فردا یه روز دیگه ست و قراره با با امروز فرق داشته باشه.”
توی دلم یه رویای گنگ داشتم—یه زندگی پر از رنگ، شاید یه استودیو نقاشی، یه کار که وقتی صبح بیدار میشم، چشمام برق بزنه.
ولی هر روز مثل یه نوار کاست خراب، همون آهنگ قدیمی رو پخش میکرد.
شبا توی تخت موقع خواب، به خودم قول میدادم: “فردا شروع میکنم.” ولی صبح که آفتاب از لای پردههای خاکگرفته سرک میکشید، زندگی تکراری من شروع میشد و دوباره با چک کردن گوشیم روزمو شروع میکردم.
نیم ساعت توی اینستاگرام، عکسای سفر بقیه، کافههای شیکی که میرن، مهمونی هاشون، رابطه های رویایی که به بقیه نشون میدادن و در کل زندگیهایی که مال من نبودن.
به خودم میگفتم: “اگه یه روز یه فرصت طلایی سراغم بیاد، نوبت منم میشه” یه بار توی چت با دوستم، نیما، نوشتم: “فقط یه شانس میخوام!”
اونم با خنده گفت: “خب برو خودت بسازش، منتظر کسی نشین!” منم مثل همیشه یه “آره، حالا…” گفتم و بحث رو پیچوندم.
یه روز توی شرکت، رئیسمون، که یه مرد چاق بود با کتوشلواری تنگ که همیشه عرقش رو با دستمال پاک میکرد، یه مشاور دعوت کرد.
فکر کردم باز یه جلسه بیفایدهست، ولی نشستم ته سالن، با یه خودکار که جوهرش تموم شده بود و فقط خط مینداخت.
مشاور، یه زن لاغراندام سبزه بود با یه عینک قرمز، با صدایی که انگار مستقیم توی مغزت میرفت، گفت: “شما با همون عادتای زنگزدهتون، با همون باورای پوسیده که ‘یکی باید نجاتم بده’، منتظرین زندگیتون یه نقاشی شاهکار بشه؟ بیدار شین!”
انگار یه سطل آب یخ روم ریختن. به خودم نگاه کردم: هر روزم کپی دیروز بود، مثل یه موش توی یه گردونه که فقط میدوئه و هیچجا نمیرسه.
همون شب، توی خونه جلوی آینه وایساده بودم و به خودم زل زده بودم. چشمام خسته بود، ولی یه جرقه توش دیدم. گفتم: “اگه عوض نشم، این موش تا ابد میدوئه.”
تصمیم گرفتم یه بازی خلاقانه با خودم راه بندازم.
صبح، به جای گوشی، یه کاغذ کاهی از توی کشو درآوردم—همون که یه روز باهاش نقشه یه سفر خیالی کشیده بودم—و نوشتم: “چی میخوام؟” جواب مثل یه موشک اومد: “نقاشی.”
از بچگی عاشق خطخطی کردن بودم، ولی همیشه فکر میکردم “کی وقت این بازیا رو داره؟”
همون روز، توی زیرزمین خونه، یه قلممو که موهاش ریخته بود و یه قوطی رنگ آبی که از زیر تخت پیدا کرده بودم رو برداشتم و روی یه تکه کارتن شروع کردم کشیدن—یه دریا، با موجای شلوغ و یه قایق تکافتاده.
چند روز بعد، عکسش رو توی اینستاگرام گذاشتم، فقط برای خودم.
ولی یه پیام اومد: “این فوقالعادهست، برای یه نمایشگاه کوچیک نقاشی میخوام، میفروشی؟”
قلبم پرید. گفتم: “آره!” اون نقاشی شد بلیط ورودم به دنیای جدید.
کمکم قلمموها رو جدیتر گرفتم، شبام پر از رنگ شد، و یه سال بعد، حسابداری رو بوسیدم گذاشتم کنار و نقاش شدم.
اگه اون روز توی جلسه اون جمله رو نشنیده بودم، هنوز توی چرخ تکرار میدویدم.
حالا میدونم که عادتای قدیمی مثل زنجیرن—اگه نشکنیشون، نتیجه جدید فقط یه رویای محاله.
من با یه قلممو و یه کارتن شروع کردم.
پ ن: آیا تو هم توی اینستاگرام فقط زندگی بقیه را پیگیری میکنی و منتظری ببینی چه اتفاقی می افته و توی این تلاطمات، مسیر زندگیت تو را به کجا میبره؟ برام توی کامنت بنویس.
یک خبر خوب اینه که قراره ی دوره خاص تهیه کنم در مورد پاکسازی ضمیر ناخودآگاه که به صورت داستانی و جذاب هست و تو می تونی مسائل و باورها و موانعی که توی زندگیت جلوی پیشرفتت را گرفته ان را بگیری. منتظرش باش.